تنفر صبح گاهی

خرید بک لینک
صبح ک چشم هایم را باز کردم و از تمام کابوس های ترسناک م نجات پیدا کردم

از همه متنفر بودم می گویم همه یعنی همه...

از تصور دیدار مادرم متنفر بودم از خواهرانم از پدرم متنفرم بودم

از زندگی از برخواستن از عشق جذاب م ک دیروز در آغوشش بودم متنفر بودم

از خودم متنفر بودم

گوشیم را خاموش کردم و تصمیم گرفتم این حجم تنفر را منتشر نکنم

اما می دانی این احساس ها نمی ماند چون زندگی جریان خود را می رود

بعد از چندساعت بلند شدم گرسنه ام بود

نمی فهمیدم از کی و چی ناراحتم ولی از تمام زندگی عصبانی بودم

اولین تصمیم م این شد ک دیگر ب عشق مغرورم جواب ندهم اصلا دیگر نمی روم ببینمش او ک رفتنی است رهایش می کنم

بعد تصمیم گرفتم بمیرم و هیج جا نروم

کمی بعد گرسنه ام شد

کتری را آب کردم

گوشی را زدم ب شارژ و تلویزیون را روشن کردم

چیزی خوردم

گوشی م را روشن کردم و دیگر از کسی متنفر نبودم

تماس های بی پاسخ مادرم و پیام های دوستم را دیدم

اما ادم بی معرفت است

یک پیام ب مادرم دادم حالم خوب نیست فردا می روم دنبال کارهایی ک خواسته

یک پیام صبح بخیر گلایه مند ب یار

و زنگ زدم ب دوستم

گفت خوبی

و من شروع کردم ب حرف زدن ب این که خوب نیستم و زدم زیر گریه

قرار گذاشتیم عصر برویم روی ارتفاعی سبگار بکشیم

و دیگر حالم خوب بود :)

به همین سادگی خوب شدم

یار بی وفایم هنوز پیام هایم را ندیده بود پاکشان کردم

و زنگ زدم ب مادرم

دیگر از او هم متنفر نبودم...


[ شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 15:39 ] [ بانوی خاموش ] [ ]

حرفای ساده ی دل...

ما را در سایت حرفای ساده ی دل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 1:22

صفحه بندی