جات خیلی خالی بود
موقعی که دیدم دونههای برف داره میباره
حس بودنت و خوشحال شدنت از این برف خالی بود
یادته کوچیک تر که بودی هر بار برف میاومد من وتو وسط حیاط بودیم و مسرانه حتی با یه ذره برف یه آدم برفی میساختیم
موقعی که سوار ماشین برقی شدیم جات خالی بود
یاد آخرین باری افتادم که چهارتایی با دخترا سوار شدیم
دیروز همش با پالتو بنفش ت جلو چشمم بودی
که داشتی خوشحال میشدی برای برف
دعا میکردی که بیشتر بیاد مدرسه ات تعطیل شه
حس برف بازی رفتن بدون تو رو قلبم سنگینی
میکرد
شب که اومدیم خونه و به یاد قدیما اهنگ گذاشتیم همه باهم برقصیم
جای صورت ماهت رقص بامزه ات خیلی خالی بود
چندبار دور خودم گشتم شاید پیدات کنم
اما نبودی
حتی رو مبل و نگاه کردم شاید ناز کردی و نشستی
نرگس نازنینم جات خیلی خالیه
اینکه الان دارم شال و کلاه میکنم که برم گل بخرم بیام سر خاکت برام خیلی سخته
گاهی دلم میسوزه برای خودم
دلم میسوزه که این منم که باید هر هفته این کار وحشتناک و انجام بدم
کیلومترها راه بیام که برسم سر مزارت
نبودنت سخته خیلی سخت
و هربار سیلی خوردن بودنت زیر خروارها خاک
از اونم سخت تره
غمت از دست دادنت کمر شکنه و من با چندین عصا دارم زندگی و جلو میرم
دوستت دارم دختر قشنگم
جات خیلی خالیه
خیلی زیاد
حرفای ساده ی دل...ما را در سایت حرفای ساده ی دل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 126